خرید بک لینک

هوالقریب



آخر،

چه روزهای سختی!

آخر، چه لحظه های سردی!

دیدیم آنچه یکصدا

در دلِ خود،

با صدهزار امیدِ خندان

در زیر قطره های رحمت..، زیر باران،

از او طلب کرده بودیم،

یک باره پیش رومان می سوخت

می سوخت و بر می افروخت

می سوخت و بر می آشفت...


بگذر از آنچه رفته بر ما

آن کس که یکباره برخاست

از بین آتش،

تو بودی...

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: دوشنبه 25 تير 1397 ساعت: 16:32

هوالقریب عمو و بابا، روی آتش کنده ها چای دم می کنند. مامان و زن عمو روی قالی نشسته اند و حرف می زنند و نفس کوچولو در آغوش مادرش آرام گرفته. عباس و محمدرضا دارند بین باغ ها می گردند. قدم زنان دور می شوم. از بین شاخه های خشک انارها می گذرم و شکوفه های بادام و گلابی را تا دامنه ی کوه دنبال می کنم. همانجا می نشینم. زمین مسطح سرسبزی ست که گل های ریز زرد و بنفش را

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: دوشنبه 25 تير 1397 ساعت: 16:32

صفحه بندی